عاشقانه

 
دیشـــب خـــــــدا آروم صـــدام كـــرد و گفــــت :
خــــــــــوابی ؟
عشــــقت داره قــــربون یــــكی دیــــگه میــره...
اونـــوقت تــــو راحت خوابیـــــــــــدی ؟؟؟!!!

...
... لبخنــــدی زدم و گفتــــم :
خــــــــــــدا جونم
" این همون مخــــلوقی هست كه وقتـــــی آفریدیـــش به خودت آفـــــرین گفتی . . . !!!

تستی جالب برای پیدا کردن سن مغزتان

برای این تست ترتیب اعداد را از کم به زیاد داخل دایره ها قرار دهید

ورود

تست هوش

تست هوش

خدا همین نزدیکی هاست...

غروب یک روز بارانی و مه آلود زنگ تلفن به صدا درآمد.زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دختر کوچکش با ناراحتی خبر تب شدید دخترش را به او داد. زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید و ماشینش را روشن کرد و به نزدیکترین داروخانه رفت تا داروهای فرزندش را بخرد. وقتی از داروخانه برگشت متوجه شد بخاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است. زن با حالی پریشان با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت حال بچه هر لحظه بدتر میشود. او جریان کلید اتومبیل را به پرستار گفت. پرستار به او توصیه کرد سعی کند اول خونسردیش را حفظ کن، سپس با سنجاق سر قفل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد اما نتوانست در اتومبیل را باز کند.

هوا در حال تاریک شدن بود. باران بشدت میبارید. زن با ناامیدی با زانو به زمین نشست و گفت: خدایا کمکم کن. در همین لحظه مرد ژولید ه ای بسویش آمد. زن ترسان گفت: خدایا از تو کمک خواستم، آنوقت این مرد...؟ زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او نزدیک شد و با مهربانی پرسید: خانم چه مشکلی پیش آمده؟زن ماجرا را تعریف کرد. مرد پرسید: آیا سنجاق سر دارید؟ زن بی درنگ سنجاق را به او داد. مرد در عرض چند لحظه در اتومبیل را باز کرد!

 زن بار دیگر زانو زد و گفت: خدایا از تو متشکرم، سپس رو به مرد کرد و گفت: شما مرد شریفی هستید. مرد سرش را به زمین انداخت و گفت: نه خانم شرافت با من فاصله زیادی دارد. من یک دزد اتومبیل بودم که امروز پس از طی دوران طولانی محکومیتم از زندان آزاد شدم.

خداوند برای کمک به زن یک دزد فرستاده بود. آنهم یک دزد حرفه ای!

زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست حتما فردا به دیدنش برود. فردای آنروز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رییس شرکت شد فکرش را هم نمیکرد که روزی به عنوان راننده مخصوص خانم مدیر عامل در آن شرکت بزرگ استخدام شود.

وقتی احساس غربت و تنهایی میکنی یادت باشد خداوند همین نزدیکی هاست....

داستان کوتاه آموزنده

يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.

او برروي يک صندلي دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.

- چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند...

  1. سنگ ... پس از رها کردن!
  2. حرف ... پس از گفتن!
  3. موقعيت... پس از پايان يافتن!
  4. و زمان ... پس از گذشتن!




ادامه نوشته

پیغام گیر تلفن پدربزرگ و مادر بزرگ ها

اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید:

-  اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید.

-  اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید. 

-  اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید.

-  اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید. 

-  اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید.

-  اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم ؛ شماره 6 را فشار دهید. 

-  اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم ؛ شماره 7 را فشار دهید.

-  اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید. 

-  اگر پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید.

-  اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید، ما داریم گوش

   می کنیم !!!!

يه كم بخنديم ...

منظورش همون خطر برق گرفتگيه ها !!!


مثل برق ؟!!!!!!!

حضرت محمد اينو فرمودن ؟!!!!

به نظر شما اون زمان برق اختراع شده بود ؟!!!


به اينا ميگن شهروند نمونه !!!

احتمالا موقع رفتن اين سوال رو از هم ميپرسن :

راستي رو اين تابلو چي نوشته ؟ 

حالا واقعا نوشته وارد شويد يا نشويد ؟


گوجه هم گوجه هاي قديم .


بله ؟!!!!!

ما كه چيزي نميگيم ، خودتون هر چي دوست دارين بگين .


راسته كه اسم تجاري واسه جذب مشتري خيلي مهمه  ؟ 

حالا اين اسم واسه جذب مشتريه يا ...


كاملا بدون شرحه !!!

بدون شرح !!!


با ديدن اين عكسها مي تونين يك تصميم بگيرين !!!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

چه تصميمي گرفتين ؟

...


تو اين پست شما فقط سوال مي كنين و ما فقط جواب ميديم . (البته نه هر سوالي هااااااااااااااااااااااااااا )


آخه مگه مجبوري ؟!!!!


اگر کریستوفر کلمب متاهل بود...



اگر کریستوفر کلمب ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچ گاه قاره امریکا را کشف نکند٬چون به جای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات زیر می گذراند:

- کجا داری می ری؟
- با کی داری می ری؟
- واسه چی می ری؟
- چه طوری می ری؟
- کشف؟
- برای کشف چی می ری؟
- چرا فقط تو می ری؟
.
.
- تا تو برگردی من چی کار کنم؟!
- می تونم منم باهات بیام؟
- راستشو بگو توی کشتی زن هم دارین؟
- بده لیستو ببینم!
- حالا کِی برمی گردی؟
- واسم چی میاری؟


.
.
- تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی٬ این طور نیست؟

- جواب منو بده!

- منظورت از این نقشه چیه؟

- نکنه می خوای با کسی در بری؟

- چه طور ازت خبر داشته باشم؟

- چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟

- راستی گفتی توی کشتی زن هم دارین؟!
.
.
- من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چیه؟

- مگه غیر از تو آدم پیدا نمی شه؟

- تو همیشه این جوری رفتار می کنی!

- خودتو واسه خود شیرینی می اندازی جلو!

- من هنوز نمی فهمم٬ مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده؟

- چرا قلب  شكسته ي منو کشف نمی کنی؟
.
.
- اصلا من می خوام باهات بیام!

- فقط باید یه ماه صبر کنی تا مامانم اینا از مسافرت بیان!

- واسه چی؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بیان!

- آخه مامانم اینا تا حالا جایی رو کشف نکردن!

- خفه خون بگیر! تو به عنوان داماد وظیفته!
.
.
- راستی گفتی تو کشتی زن هم دارین؟

 13 تجربه ناب برای موفق شدن در سازمانهای دولتی در ایران !!!


در صورتی که کارمند دولت هستید حتما از این تجربیات استفاده کنید:


1. در یک سیستم دولتی؛ سعی کنید «لال بودن» را تمرین کنید! این تمرین در میزان عزیز بودن شما بسیار موثر است.

2. در یک سیستم دولتی؛ هیچگاه کارمندان را با یکدیگر مقایسه نکنید؛ چون قطعا شاهد تبعیض خواهید بود.

3. در یک سیستم دولتی؛ اگر مدیرتان 3 یا 4 ایراد دارد انتظار رفتنش را نکشید، چون قطعا نفر بعدی او 43 ایراد دارد!

4. در یک سیستم دولتی؛ می توانید با کارهای کم و کوچک، محبوبیت فراوانی به دست آورید؛ فقط کافی است «زبان» خود را تقویت کنید!

5. در یک سیستم دولتی؛ ممکن است که هر چه بیشتر کار کنید، بیشتر خوار و خفیف باشید.

6. در یک سیستم دولتی؛ با اشکالات سازمانتان بسازید و هرگز آنها را با مدیرتان در میان نگذارید؛ درغیر این صورت یک مشکل دیگر به سازمان اضافه می شود. آن مشکل، شما هستید!

7. در یک سیستم دولتی؛ اشتباهات یک مدیر را هیچگاه به مدیر دیگر نگویید؛ در غیر اینصورت بجای یک مدیر، دو مدیر در مقابل شما موضع گیری خواهند کرد.

8. در یک سیستم دولتی؛ با انجام کارهای مختلف و فعالیتهای به موقع، نظم شما تشخیص داده نمی شود؛ بلکه برای این کار راههای ساده تری هم هست. مثلا فقط کافیست همیشه میز کارتان را منظم نگه دارید!

9. در یک سیستم دولتی؛ اضافه بر کارهای معمول کار اضافه ای انجام ندهید؛ در غیر اینصورت انتظار پاداش بیشتری نیز نداشته باشید.

10. در یک سیستم دولتی؛ همیشه حرفها (فرمایشات) مدیرتان را تایید کنید، حتی اگر از نظر او «ماست، سیاه باشد!»

11. در یک سیستم دولتی؛ تنها کاری که واجب است سریع انجام دهید، کاری است که مدیر شما شخصا از شما خواسته است.

12. در یک سیستم دولتی؛ تنها انگیزه ای که می تواند شما را وادار به کار کند «کسب روزی حلال» است.

13. در یک سیستم دولتی؛ آسه برو، آسه بیا، که گربه شاخت نزنه؛ مگر اینکه با گربه نسبتی داشته باشید.

اشتباه داریم تا اشتباه


- اگر یک آرایش گر اشتباه کند، مدل جدید موست.

- اگر یک راننده اشتباه کند، مسیر جدید است.

- اگر یک مهندس اشتباه کند، سبک نو است.

- اگر والدین اشتباه کنند، نسل جدید است.

- اگر سیاست مدار اشتباه کند، قانون جدید است.

- اگر دانش مند اشتباه کند، اختراع جدید است.

- اگر خیاط اشتباه کند، طرح نو است.

- اگر آموزگاراشتباه کند، فرضیه ی تازه است.

- اگر رئیس اشتباه کند، دیدگاه جدید است.

اما...

اگر يك مرئوس اشتباه كند ، صرفا يك اشتباه است !!!

پت و مت !!!

چرا انقدر نگرانید؟ ...!!!

چرا انقدر نگرانید؟ ...!!!


فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه سالمی یا مریض.

اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده که نگرانش باشی؛ اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه دست آخر خوب می شی یا میمیری.

اگه خوب شدی که دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه به بهشت بری یا به جهنم.

اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛ ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی که وقتی برای نگرانی نداری پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره.


درسته شوخي بود اما شما جدي بگيريد .

خط فقر كجاست ؟!!!


خط فقر كجاست ؟

همينجا ، فاصله اي با ما ندارد ، درست زير پاي ماست ،

خط فرضي فقر به منزله يك پل است ، فاصله خوابيدن زير آن و يا عبور كردن از روي آن به چه بستگي دارد ؟

به يك مصوبه ؟

يك امضاي ناقابل ؟

خط فقر همين جاست در يك قدمي ما ، و ما عابري گذران ، فقط عبور مي كنيم .




چند نصيحت دوستانه!!!

1. اگر کسی از توی ماشینش به تو فحش ناجور داد تا پیاده نشده و قد و قامتش را ندیده‌ای جوابش را نده.

2. اگر دختریش3.  پیش از آنکه توی خیابان پس گرشدن دوستت بکوبی و فحش‌های رکیک به او بدهی مطمئن شو خودش است.

4.  وقتی مهمان داری اول مطمئن شو ماهواره روی چه کانالی است بعد آن را روشن کن !

5. دختر همسایه که می‌گوید « تشریف میارین تو » شاید پدرش با تو کار دارد !

6.  مستراحی که سنگش خیلی دور از در است و دراش هم قفل نمی‌شود خطرناک‌ترین جای دنیا است.

7. توی مستراحی و در که می‌زنند نباید بگویی «بفرمایید!».

8. اینکه صدای دوستت شبیه پدرش باشد طبیعی است پس تا مطمئن نشندی نگو «چطوری خره؟!»

9.  دستت را که بالای آکواریوم می‌بری و ماهی‌ها بالا می‌آیند الزاما به این معنی نیست که تو را می‌شناسند یا دوستت دارند؛ بسیاری از ماهی‌ها گوشت‌خوارند!

10.  بعد از سالیان که با رفیق‌ات توی رستوران قرار گذاشته‌ای اگر دختری دیدی که از در تو آمد یکهو نگو «جووون، عجب چیزی‌یه» چون شاید بیاید و سر میز شما بنشیند و رفیق‌ات که کبود شده معرفی‌اش کند «نامزدم!»

11.  اگر دوست نابینایی داری توی خیابان که به او می‌رسی پیش از هر چیز به او بگو که مادرت همراه تو است.

12. همه‌ی ژل‌ها، ژل مو نیستند عزیزم!

13. با هر تیغی که توی حمام بود صورتت را اصلاح نکن.

14. وقتی با زنت لب ساحل قدم می‌زنی و زیرلب می‌خوانی «خوشگل زیاد پیدا می‌شه تو دنیا» باقی‌اش را هم بخوان گیج‌خان.

يعني برنده كيه؟!!!

سلام!

خيلي خوبه كه وبلاگ طعم زندگي اينهمه دوستاي خوب داره ، محمد(دوستدار انسانيت) - پله هاي زندگي - منصوره ( طعم زندگي) - ابوالفضل - آناهيتا - ساحره - افسونگر - كسري - شفق احساس - يه دختر - باران - دو دوست عاشق - فرزانه - شكسته دل - سارا - سعيده - سارا .ب - سورنا - سحر مامان عسل - صدف - نازنين - ياسر - مهتاب - بازنده - پارسا و الهه .

اول از همه از آناهيتا معذرت خواهي مي كنيم كه به خاطر بازي وبلاگ ما بهش توهين شد . ( ما شرمنده ايم )

دوم از پله هاي زندگي خيلي خيلي تشكر مي كنيم كه خيلي سعي كرد ترتيب صحيح بازي رو برامون حفظ كنه . 

سوم بايد بگيم برنده كيه !!!!!

برنده از بين پله هاي زندگي و ابوالفضل و منصوره انتخاب ميشه ، چون كمترين اشتباه و بيشترين حضور رو داشتن. 

برنده بازي منصوره جون ( طعم زندگي) با بيست و هشت حضور و سه اشتباه .

اما انتخاب جايزه برنده رو ميزاريم به عهده پله هاي زندگي و ابوالفضل پسر خوب.



بازي با طعم زندگي !!!

سلام!

واسه اين چند روز تعطيلي يه باز ي ميزاريم كه كه وبلاگمون نخوابه !!!

اين بازي برنده هم داره ، جايزه هم داره .

اول قانون بازي رو ميگيم ، بعد برنده و جايزه .

ما خودمون چندتا سوال ميزاريم ، قبل از هر چيز هر كدوم از شركت كننده ها بايد يه عدد بين 1 تا 25 رو انتخاب كنه ( كه البته اين عدد انتخابي واسه شركت كننده هاي بعدي استفاده مي شه ) ، بعد از انتخاب يك عدد ، شركت كننده بايد اعداد انتخابي دو شركت كننده قبلي رو با هم جمع ببنده ،عدد حاصل ميشه شماره سوالي كه بايد جواب بده . ( از ليست سوالهايي كه ما تو وبلاگ گذاشتيم )

البته واسه شروع بازي خودمون به عنوان اولين شركت كننده شروع ميكنيم .

برنده : از بين شركت كننده ها كسي برنده ميشه كه در انجام بازي هيچ اشتباهي نكنه و قانون بازي رو به درستي اجرا كنه و حضورش از بقيه بيشتر باشه و جوابهاش تكراري نباشه .

و اما سوالها :

1. تا حالا تصادف كردي ؟ با چي ؟ چرا ؟ چه بلايي سرت اومد ؟

2. تا حالا شده خيلي بد ضايع بشي ؟ چجوري ؟

3. به نظرت جايزه اين بازي چي باشه بهتره ؟ ( به فكر جيب ما هم ، معنوي در نظر بگيري بهتره)

4. بهترين دوست وبلاگيت كيه ؟ اسم و آدرس وبلاگش چيه ؟

5. فكر مي كني چندتا وبلاگ لينكت كرده باشن ؟ شما چند تا وبلاگ رو لينك كردي ؟

6. آخرين بار به چي خنديدي؟
7. تو خونتون لاستيك زاپاس دارين؟
8. به نظرت آفت خوشبختي انسان چي مي تونه باشه؟
9. آزادي يعني چي؟
10. بهترين راه به تاخير انداختن خشم چي مي تونه باشه؟
11. شما قليون مي كشي يا نه ؟
12. زن سالاري؟ مردسالاري يا همسرسالاري؟ كدوم يكيشو ترجيح ميدي ؟
13. اسم نوه دختر عموي، باباي، پسر عمه داداش زن عموي مامانت چيه ؟
14. نمازتو خوندي اومدي نشستي پاي كامپيوتر ؟
15. گرون ترين لباسي كه خريدي چي بوده و چند خريدي؟
16. بهترين هديه اي كه تا حالا گرفتي چي بوده و از كي گرفتي ؟
17. خوبي ؟
18. از چي خيلي مي ترسي ؟

19. تا حالا چند بار عاشق شدي؟

20. بهترين خصوصيت از بهترين دوستت چيه؟

21. صبح ساعت چند بيدار شدي؟

22. مدل گوشيت چيه ؟

23. به شانس اعتقاد داري؟ بهترين شانسي كه بهت رو كرده چي بود ؟

24. وقتي بچه بودي دوست داشتي چه كاره شي ؟ حالا چه كاره اي ؟

25. يكي از آرزوهات كه براورده شده و يكي از آرزوهات كه براورده نشده ؟

26. با كلمه هاي تلخ و شور و ترش و شيرين يه جمله بساز ؟

27. بهترين كار خيري كه تا حالا انجام دادي چيه ؟

28. مهم ترين تصميم كه گرفتي چي بوده ؟ از تصميمت راضي هستي ؟

29. بدترين اتفاق زندگيت چي بوده ؟ بهترينش چي؟

30. يه جمله ( آزاد و با اختيار كامل از خودت ) بگو ؟

31. حسرت نداشتن چه چيزي رو داري؟

32. آخرين مسافرتي كه رفتي كجا بود ؟

33. به نظرت به چطور آدمي ميگن خوشبخت ؟

34. يك جك با مزه بگو ( لطفا ادب رعايت بشه ، وگرنه نظر حذف ميشه ) ؟

35. ديروز ناهار چي خوردي ؟

36. فرمول تو رو ياد چي ميندازه ؟

37. طعم زندگيت چيه ؟

38. چشمات چه رنگيه ؟

39. اگه قرار بود اسمتو عوض كني ، چي ميزاشتي ؟ 

40. ميدوني چند شنبه به دنيا اومدي ؟ 

41. اگه كسي بخواد برات دعا كنه ، دوست داري چي باشه  ؟

42. دلت واسه چي تنگ شده ؟

43. آخرين مطلب مفيدي كه ياد گرفتي و به ذهنت سپردي چي بود ؟

44. علم بهتر است يا پول و پست و پارتي؟

45. آخرين بار چرا گريه كردي ؟

46. به نظر شما هنر زائيده چيه ؟ 

47. آخرين اس ام اسي كه برات اومده چيه ؟

48. خواننده، بازيگر و ورزشكار مورد علاقه ات چيه؟

49. تا حالا شده آرزو كني زمين دهن باز كنه و تو رو تو خودش پنهان كنه ؟ كجا و چرا ؟

50. اگه محافظ و باديگارد يك شخصيت بودي دوست داشتي اون شخص كي باشه؟


واسه شروع شدن بازي عدد 32 رو براي اولين شركت كننده و 8 رو براي دومين شركت كننده انتخاب مي كنيم. اولين شركت كننده يه عدد( بين 1 و 25 )  انتخاب كنه و به سوال 32 هم جواب بده و دومين شركت كننده هم يه عدد (بين 1 و 25 )  انتخاب كنه و به سوال 8 هم جواب بده و بقيه شركت كننده ها طبق قانون بازي ادامه بدن .
لطفا نظراتي كه مربوط به مسابقه نيست رو خصوصي كنيد .





انشاي برگزيده سال!!!!


حالا شما هم ميتونيد نظرتون رو در باره صبر و پايداري بگين !!!

زنگ تفريح تموم شد ، بيان تو كلاس!!!

بازي خوبي شد ، از همه تون ممنونيم كه به اين بازي اينقدر رنگ و نشاط دادين مخصوصا از كريم و ابولفضل پاي ثابت بازي شده بودند ، و نويد و كتانه و كتايون و كوسه جنوب  و  ترانه و عشق هرگز نميميرد ، پله هاي زندگي كه ترتيب صحيح بازي رو حفظ كرد و زهره و سارا ب و فاطيما بانو ، آقاي سعيدي كه افتخار حضور دادند و فرزانه و گريه شبانه و سحر مامان عسل و يه دختر ،  م/ق/ف  و ساحره و افسونگر و آقا محمد ( الفباي ازدواج موفق) كه شركت كننده افتخاريمون بودند .باز هم اگه كسي از قلم افتاد به بزرگي خودتون ببخشيد .

باز هم از اين بازيها داريم .البته حالا نه ، زنگ تفريح بعدي ، شايد آخر همين هفته .


زنگ تفريح

سلام !

براي زنگ تفريح وبلاگمون يه بازي تدارك ديديم . البته شركت كردن اجباري نيست اما صداقت داشتن واسه بازي كاملا اجباريه .

بازي اينه :

هر كدوم از شركت كننده ها بايد به سوال نفر قبلي جواب بدن و همچنين يه سوال واسه نفر بعدي بزارن .

هر شركت كننده فقط بايد به سوال شركت كننده قبلي جواب بده ، اين قانون بازيه ، در غير اينصورت اصلا نظري كه گذاشته تاييد نميشه .

در ضمن هر شركت كننده ميتونه چند بار در بازي شركت كنه به شرطي كه نفر قبلي خودش نباشه !!!

واسه شروع بازي خودمون يه سوال در قسمت نظرات ميزاريم واسه اولين شركت كننده .


نكته اول : يادتون باشه براي ادامه دادن به بازي بايد به آخرين صفحه از نظرات برين و به سوال جواب بدين، در غير اينصورت جواب و سوالتو حذف ميشه .

نكته دوم : نظراتي كه مربوط به بازي نميشه رو خصوصي بزارين .

عجيب ترين هداياي عروسي


- ترانی کامشاپاهل استرالیا یک پنگوئن ، یک زرافه ، یک بچه فیل ، یک میمون ، یک توله ببر به همراه دوازده سگ را برای هدیه عروسی خریداری کرد و نام این باغ وحش کوچک را به افتخار همسرش (پارک خانگی عروس زیبای من ) نهاد.


- کارول وینگر تکنسین راه سازی که در برزیل زندگی می کند ، روز ازدواجش ، عروس خانم را با یک هدیه عجیب سورپرایز کرد . این هدیه ویژه یک جسد مومیای شده  قدیمی بود که آن را در یک حراجی عتیقه به قیمت بالیی خریداری کرده بود .


- الیزا براون که به علایق همسر ورزشکار خود تامی کاملا واقف بود در روز ازدواج یک راکت بدمینتون هدیه داد که شاید برای شما چیز عجیبی نباشه، اما بد نیست این را اضافه کنیم تور وسط این راکت از موهای خود الیزا تهیه شده بود.


- مارک کریستی ون ، نقاش ساختمان اهل برلین ، به عنوان کادوی عروسی ،18 دستگاه اتومبیل دزدی به همسرش هدیه داد که حدود یک هفته بعد از عروسی آنها را به صاحبانشان باز گرداند و به آنها گفت که این کار را فقط برای این انجام داده که به همسرش نشان دهد به خاطر او هر کاری می کند .


- جاناتان رود شایر مرد عاشق پیشه آلمانی که مراسم ازدواجش را به همراه کشیش در یک هلی کوپتر بر فراز آسمانها انجام داده بود به عنوان هدیه عروسی ، خودش را از هلی کوپتر پائین انداخت ودر دم جان سپرد . او قبل از پریدن به عروس جوانش سیدنی گفت : این آخرین و تنها هدیه عروسی من به تواست .


سرقت از بانك !!!

مردی با اسلحه وارد یك بانك شد و تقاضای پول كرد وقتی پولهارا دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید: آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
مرد پاسخ داد:بله قربان من دیدم سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا كشت .

او مجددا رو به زوجی كرد كه نزدیك او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟

مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید!!

 

20 موضوع اصلی مشاجرات خانوادگی



1.       کارهای روزمره خانه

2.       تلقی کردن خانه بعنوان "هتل"

3.       بی توجهی به همدیگر

4.       پیدا نکردن چیزی در خانه

5.       انتخاب کانال تلویزیون

6.       نوبت شستشوی ظرف های کثیف

7.       نوبت استفاده از کامپیوتر خانه

8.       هزینه قبض تلفن

9.       بلند بودن صدای موزیک

10.   تکالیف مدرسه فرزندان

11.   درخواست مداوم پول

12.   رانندگی بد

13.   کنترل تلویزیون کجاست

14.   چای را با چه بخورند

15.   گذاشتن بطری یا پاکت خالی شیر یا مایعات دیگر دوباره در یخچال

16.   ساعت خوابیدن بچه ها

17.   تمام نشدن مسابقات ورزشی تلویزیون

18.   طول دادن حمام یا دستشویی

19.   زمان برگشت نوجوانان به خانه

20.   چه کسی باید ظرفهای داخل ماشین ظرفشویی را خالی کند

شما چیز دیگه ای بنظرتون نمیاد. . . . .!!!!

طرف داره ميميره اين آقا كوتاه نمياد !!!



پيام بازرگاني تا پست بعدي

از دبستان چي يادت مياد ؟ 

زاغكي قالب پنيري ديد ؟

آن يك داس است ؟

تخته سياه و خط زمينه ؟

گچ سفيد و صورتي ؟

خط فاصله و نقطه سرخط ؟

چي يادت مونده ؟

زن و شوهری که در همه چیز شریک هستند!

در یک شب سرد زمستانی یک زوج وارد رستوران بزرگی شدند.آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنندو چقدر در کنار هم خوشبختند.

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ،پولش را پرداخت و غذا آماده شد.

با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی‌نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی‌نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی‌هایش.

 مرد جوانی از جای خود بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تابرایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاهمی‌کند و لب به غذایش نمی‌زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد:ماعادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟

-پیرزن جواب داد: بفرمایید

چرا شما چیزی نمی‌خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید.

منتظر چی هستید؟

پیرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــا!!

يعني چي اونوقت ؟ !!!