پرسه درسرزمين قصه هاى پر غصه ( در دادگاه خانواده )


من هميشه از اينجا رد مى شدم. اما اصلاً اينجا را نديده بودم. حتى آدم هايى كه پوشه به دست از كنارم رد مى شدند.اينجا از آن جاهايى است كه تا مجبور نشوى نگاهش هم نمى كنى. حالا شش ماه است كه من هم مشترى اينجا شدم. از اين همه ساختمان و دفتر و مغازه فقط اينجا را مى شناسم.

اينجا دادگاه است... دادگاه خانواده
.

اين حياط را مى بينى با اين بوفه اش شبيه حياط مدرسه است. به جز موقعى كه سرو صداى زن و شوهرى بالا مى رود.


اين ساختمان ظاهرش مثل بقيه ساختمان هاست، اما داخلش دنيايى است؛ يك كرور آدم. از كارگر و زندانى و معتاد و خانه دار تا دكتر و معلم و هنرمند و وكيل. از كيف هاى پر پول تا جيبهاى خالى. آدم هايى كه شايد بيرون هيچكس را لايق هم صحبتى نمى داند، اما اينجا آرام با بغل دستيش درد دل مى كند.

برويم داخل...

 نگران نباش هركس بار اول اينجا مى آيد، مضطرب و سرگردان است... نمى داند چه كند. حتى رويش نمى شود از كسى سؤال كند. نمى خواهد كسى ببيندش...

همه اول مى ترسند كه بگويند آمده اند دادگاه. فرقى نمى كند خواهان باشى يا خوانده. اعتراف به اينكه زندگى اشتباه بوده و به بن بست خوردى سخت است. اما كم كم راه مى افتى.
اينجا همه مثل هم هستند. چند ساعت كه اينجا باشى مى شوى جزو اين جماعت. كم كم رنگ به صورتت بر مى گردد. لرزش صدايت محو مى شود و بلند و بدون خجالت حرف مى زنى.
اگر بار اول است اينجا مى آيى، اول برو پيش مشاور براى ارشاد. چه براى دادخواست آمده باشى، چه همسرت تو را اينجا كشانده باشد، فرقى نمى كند. مشاور راه و چاه را يادت مى دهد. مى گويد چه كنى كه برنده باشى يا لااقل كمتر ببازى.
زن و مردش فرقى نمى كند. همه مشاوران آرام و خونسرد هستند اينجا خبرى از آه و ناله و دلسوزى نيست. اگر خيلى مضطرب باشى از اينكه خوانده شده اى به دادگاه، بخصوص اگر خانم باشى با لبخند مى گويد؛ «چرا مى ترسى؟ اعدامت كه نمى كنند.«

ميز ارشاد آغاز اعتراف است. از اينجا عادت مى كنى به حرف زدن. اين مشاوران آنقدر قصه زندگى شنيده اند كه مى توانند مثل «شهرزاد» برايت هزار و يك شب بگويند.

از اينجا مى روى براى دادخواست. بايد برگه دادخواست را پركنى و با كپى عقدنامه و شناسنامه خودت و همسرت را تحويل دهى تا برايت پرونده درست كنند. حالا تو هم شدى يكى از آن پوشه به دست هايى كه هميشه مى ديدى و از كنارشان رد مى شدى.
اول كه وارد مى شوى كسى را نگاه نمى كنى تا كسى هم تو را نبيند. اما آرام كه شدى سر مى گردانى تا همدردانت را ببينى. اينجا ديگر كسى زندگى اش را پنهان نمى كند. كسى حتى گريه هم نمى كند. اشك ها قبلاً ريخته شده... در سالها زندگى. حالا اشك تبديل به خشم شده. ديگر خسته اند از اشك و آه. همه دنبال راهى براى نجات سال هاى باقيمانده زندگى اند. حالا سكوت است و نگاهى سرد و حسرت بر سال هاى تلف شده و احساس پايمال شده.
كسى سكوت نمى كند. نه مثل خيابان و پارك و اداره. همه با هم حرف مى زنند؛ توى صف ارشاد، روى نيمكت ، پشت در دادگاه. نه اينكه با هم باشند، نه! كافى است كنارشان بنشينى و بپرسى مشكلتان چيست؟ شروع به حرف زدن مى كنند.
بعضى كه حرفهايشان سرريز شده. سؤال نكرده براى همه حرف مى زنند. اين آدم ها همه صبرشان تمام شده كه اينجا آمدند. براى همين هر قدر بخواهى برايت حرف مى زنند.
اينجا پر از قصه است. قصه شكست. قصه پر غصه يك زندگى كه مثل خود زندگى رنگارنگ است

 

 ...من بيست و سه ساله ام. يك سال و نيم است ازدواج كردم. زنم فاميلم است. بخاطر اختلاف فاميلى پدر زنم نمى گذارد زندگى كنيم. زنم را برده خانه اش و مجبورش كرده مهرش را اجرا بگذارد. مهريه اش پانصد سكه است. مى شود پنجاه ميليون. من هم بيكارم. الآن دادگاه دارم. آمدم بپرسم راهى هست زندان نروم يا نه؟
چرا اينقدر مهر كردى؟
نمى خواستم. پدر و مادرم اصرار كردند.

...
من سى و يك ساله ام دو تا بچه دارم. پسرم اول راهنمايى است و دخترم دبستان. شوهرم معتاد است و هر روز دنبال يك زن.
چرا اين همه سال صبر كردى؟
از طلاق مى ترسيدم. گفتم خوب مى شود. اما بدتر شد.

...
شش ماه است عقد كرديم. اما خواهر شوهرم خيلى دخالت مى كند. آمده ام مهرم را اجرا بگذارم. بعد تقاضاى طلاق كنم.
مهريه ات چقدر است؟
سيصد سكه.
با شوهرت كجا آشنا شدى؟
دوست بوديم.
...
سه سال است ازدواج كردم. يك بچه دو ساله دارم. شوهرم دو هفته است من را خانه پدرم گذاشته و رفته. مى خواهم مهرم را اجرا بگذارم تا مجبور شود برگردد.
شوهرت چيزى از خودش دارد؟
نه هيچى.
اين شوهرها را از كجا پيدا مى كنيد؟
اولش خوب بود. فروشنده بود.پس چرا بعد از سه سال مى خواهى جدا شوى؟
اولش عاشق بودم. خر شدم.

...
دو ساله ازدواج كردم. شوهرم نفقه نمى دهد. حاضر به طلاق هم نيست. مى گويد بايد تمكين كنى. مهريه ام هم كم است. چطور مى توانم شكايت كنم كه يا نفقه بدهد يا حاضر به طلاق شود؟
بايد برى توى همان عقد نامه اى كه موقع عقد شرايطش را نخوانده، امضا مى كردى، دنبال چاره اى بگردى...

...
زنم مهرش را اجرا گذاشته و آدرس محل كارم را هم داده است. ديروز مأمور آمد محل كارم و آبرويم را برد. مى خواهم برگردد. مى توانم از دادگاه حكم بگيرم كه نفقه مى دهم و او بايد برگردد.
زنت مى تواند بگويد نفقه نمى خواهم، خانه ات هم نمى آيم. با زور كه نمى توانى مجبورش كنى...

...دخترم شش سال پيش ازدواج كرد. همان دوران عقد فهميديم شوهرش معتاد است. هرچقدر به دخترم گفتم جدا شود قبول نكرد. مى گفت آبروريزى است. من حتى عروسيش نرفتم.
حالا بعد از شش سال كه با هم قهر بوديم برگشته خانه ام با يك دختر سه ساله. شوهرش حتى حقوق دخترم را هم مى گرفت و به جايش كتك مى زد. خانه اش هم شده بود پاتوق رفقايش. حتى نماز خواندن دخترم را هم مسخره مى كرد. حالا با پدرش آمده كارى را كه شش سال پيش بايد مى كرد، حالا انجام دهد. اين وسط زندگى يك بچه تلف شد.مى بينى؟

 

هر كس داستانى دارد. هر كس داستان ديگرى را مى پرسد تا ببيند زندگى خودش تلخ تر است يا ديگرى. صبر او بيشتر است يا ديگرى.

اينجا معلوم مى شود كى فريب خورده، كى اشتباه كرده. به قول خانم مشاور چشم بسته ازدواج مى كنيم. اصلاً نمى دانيم براى چه ازدواج مى كنيم. آن وقت يك ماه، يك سال، ده سال بعد كارمان به دادگاه مى كشد.


مهريه بالا براى زنى كه كار نمى كند و شوهرش مايملكى دارد، يك امتياز كوچك است و يك روزنه اميد كه بتواند به زندگى بعد از طلاق فكر كند.
زنى كه كار مى كند حاضر است مهرش را هم ببخشد و خودش زندگى كند.
اما همه پرونده ها با يك مهريه حل نمى شود. بايد شاهد بياورى كه كتك خوردى و خود زنى نكردى. ثابت كنى همسرت معتاد است، حتى اگر از چهره اش معلوم باشد، تو بايد ثابت كنى.

اينجا آخر خط است. آخر خط يك زندگى كه روزى با هلهله و نقل و نبات و رؤياى سفيد بختى شروع شده و حالا با عدم سازش، فحاشى، دروغ، كتك، عدم تفاهم، بيكارى، نفقه، حضانت و اعتياد و همسر دوم تمام مى شود.

بيشتر آدم ها جوانند. مثل همان دخترى كه شش ماه بعد از عقد براى طلاق آمده يا آنكه براى سوء رفتار مى خواهد جدا شود. هيچ كدامشان نمى گويند، اما نتيجه ازدواج هاى خيابانى است؛ عاشق شدن با يك سلام و يك قهوه، وقتى هنوز زندگى كردن نمى دانند.


آنها كه آمده اند توافقى جدا شوند، كارشان راحت تر است و جرأتشان بيشتر. نه مرد، زن را به زور نگه مى دارد تا موهايش را سفيد كند، نه زن تاب مى آورد تا بچه هايش بزرگ شوند و جلوى پدر بايستند. حتى اينجا هم طلاق دونفره بهتر است.

اين يك مطلب بود براي تمام زوج نويسنده هايي كه امروز فكر مي كنن عاشقن ، اين مطلب فقط يك روزنه بود تا بتونن يه كم بيشتر و بازتر فكر كنن 

اين مطلب به رابطه و زندگي عباس آقا و سارا جون هيچ ربطي نداشت